تبليغاتX
دوست من - بازم امروز.......

به نامت خدااااااااااااااا

هنوز هم همان.......

هنوز هم همان دیوارهای بسته وچرک.

هنوزهم همان قفسهای فولادی.                                                         وهنوز هم همان.........

ندانستی که گل حقیقت افتاب است نه درخت

در افتاب بنشینیم تا گل کنیم.........

همه

که من وتو از ان روزنه سرد عبوس

باغ را دیدیم

وار ان شاخه بازیگردور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند

اما من وتو

به چراغ و اب و ایینه پیوستیم

ونترسیدیم...............

چو حکایت کنی از دوست من از شدت شوق

باز صد بار بگویم که دگر بار بگو!...

این نسیم تازه جان افرین

از کدامین باغ بر من می وزد؟

وز کدامین اسمان این افتاب

کلبه ام را نور باران می کند

شب نتابد افتاب

این عشق توست

در حریم ان فضا پر می کشی

بازتاب ان صفای باطن است

این گل ونوری که در بر می کشی...............

 

+ نوشته شده توسط فرحناز در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 22:9 |


Powered By
BLOGFA.COM