زمان گنگ است و ساعتها کند می گذرند.
کوچه را جایی برای ردپای عابری گذرا نیست.
خنده های بیصدا وتاریکدر سایه اواز قاصدک گم شده اند
از گذشته می گذشتم ...... جای خالی تنگ ماهی بی ماهی "حوض ابی تنهایی خاموش.....
از گذشته می گذشتم و پریدن صبح را از روی بلندی میدیدم
چه خوب می گفتی که گذشته دیگر نیست.
گذشت
قاصدک پرید ورفت
تو راست می گفتی: قصه ها زود به خانه می رسند
غصه ها تمام می شود.
باید بگذرم باید گذشته را ساعتها را وزمان را کوچه حتی اواز قاصدک خاموش را فراموش کنم وبگذرم .
نمی توانم به ماندنم امید ماندن دهم.
پای به رفتنم بهانه ای سخت می خواهد.
اما گریزی نیست
کنار ثانیه ها می نشینم و می گذرم.
عبور باید کرد اینک از زمان
شاید فردا روشنی باشد![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده توسط فرحناز در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت
19:45 |

